+ مضطر
آغازین : فقط التماس دعا .
تو ماه رمضون زیاد فرصت نشستن پای اینترنت رو ندارم . از همه بچه ها عذرخواهی می کنم که نمیتونم بهشون سربزنم .
خیلی دعام کنید .
مضطر
بعد از 5 سال اکبر داشت به خونه بر می گشت . از دیشب که تماس گرفته بود ، دل تو دل معصومه نبود . از همون دیشب بچه ها رو با لباس های تمیز و مرتب خوابوند و خودش تا صبح تو خونه چرخید و همه چیز رو مرتب کرد . درست همونطور که اکبر دوست داشت خونه رو چید و بعد هم کوچه رو آب و جارو کرد . نماز صبح رو خوند و توی جانمازش خوابش برد . خواب دید که خواب مونده و اکبر پشت در خونست .
فوری از جا پرید ولی هنوز آفتاب نزده بود . دیگه خوابش نبرد . اکبر گفنه بود با پرواز ساعت 7 صبح میاد . پس حداکثر باید تا ساعت 8 میرسید . اما ....... الان ساعت از 8:30 هم گذشته .
دلش رو خوش کرد به ترافیک صبحگاهی ولی دل تو دلش نبود . ساعت 10 شد . ...11....12.... نهار بچه ها رو داد و نمازش رو خوند .
خیلی نگران بود . لااقل اگر اکبر موبایل داشت .....
غروب شد . دیگه نتونست تو خونه بشینه ... نماز مغرب رو رفت امامزاده محلشون . نماز که تموم شد رفت کنار ضریح و های های گریه کرد . بچه ها دور و برش بودند و دل نگرون مامان و البته بابا .
معنی واقعی مضطر رو فهمیده بود . هیچ کاری از دستش برنمی اومد .
نگاه کرد به محراب امامزاده . روی یک پلاکارد نوشته بود : " چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی /چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی / تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام / دوباره صبح ، ظهر ، نه ، غروب شد نیامدی "
از ته دل ناله زد و به امام زمان متوسل شد ......
یک مرتبه بچه ها داد زدند : بابااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .
.
.
.
ولی از اون به بعد دیگه جمعه های معصومه یک حال دیگه ای داشت .
سرانجام : بازم التماس دعا .
+ غریب
آغازین : سلام به دوستان .
1- خبر خوش بهبودی حال برادرم امین عارفی بهترین عیدی ای بود که درماه شعبان از رسول الله(ص) گرفتم . به امید سلامتی کامل ایشون به دعا کردن ادامه میدیم .
2- با کمک و تشویق دوستان انجمن ماه خصوصا استاد هپلی منم مثلا شدم داستان نویس . البته خودم میدونم که تا نویسنده شدن خیلی راه دارم ولی از همتون خواهش می کنم برای بهتر شدن ، ایراداتم رو بهم بگید .
3- تا ماه مبارک رمضان دیگه چیزی نمونده . شیطون داره آخرین زورهاشو میزنه . اونم خیلی پرزور دعا می کنم خدا کمکمون کنه . خواهش می کنم دعام کنید .
۴- نسخه چینی میرحسین هم رونمائی شد : فکرش رو بکنید
غریب
میثم جلوی درب غسالخونه منتظر بود تا پیکر بچه محلش رو بیارن بیرون . آخرین باری که رفته بود غسالخونه مربوط بود به زمان تصادف همکلاسی مدرسه اش . دوست نداشت دوباره بره داخل . یک مرتبه از بلند گو صدا اومد : همراهان مرحوم "غلامرضا رحیمی"
این اسم براش آشنا نبود . دوباره آروم گرفت و تکیه داد . چند تا از جوونهای محل هم دوره اش کرده بودند ولی کسی چیزی نمی گفت . دوباره بلندگو همون جمله رو تکرار کرد : همراهان مرحوم "غلامرضا رحیمی"
3 تا خانم و 2 تا آقا گریه کنان رفتن به سمت درب خروجی غسالخونه و دور برانکارد "غلامرضا رحیمی" نشستند و فاتحه خوندند
یک هو برگشت گفت: "بچه ها دنبال من بیاین" . رفتند و کنار اون 3 تا خانم و 2 تا آقا نشستند و فاتحه خوندند و .... یاعلی .... یاعلی .... لا اله الاالله ..... بلند بگو لا اله الا الله ..... به عزت و شرف ....
همه اهل محل تا این صحنه رو دیدن اول فکر کردند که جنازه بچه محلشون رو آوردن. ولی بعد که عکس مرحوم رحیمی رو کنار جنازه دیدند فهمیدند این اونی نیست که براش اومدند. ولی همه دنبال جنازه مرحوم رحیمی راه افتادند با اینکه نمی شناختنش . بعد هم نماز براش خوندند و تا کنار ماشین مخصوص حمل اجساد هم اومدند. اون 3 خانم و 2 آقا خیلی ناله و گریه می کردند . مخصوصا خانمها . به هر حال راهی شون کردند رفتند و بعد بیشتر جمعیت برگشتند جلوی درب غسالخونه .
میثم گفت : " آه ..... امان از غریبی " . طوری آه کشید که رفقاش متاثر شدن....
چند دقیقه بعد یه جوون اومد بیرون و با یه علامت یک عده رو به طرف در غسالخونه فراخوند . جمعیت زیادی بودند . همه جور آدم هم بودند . عزیزشون رو برداشتند و بردند نماز خوندند و بعد رفتند . 3-4 بار هم لااله الاالله گفتند و خلاص .
میثم دستی به سرش کشید و با بغض گفت :" غریب به این میگن نه قبلی . این همه آدم دورشه ولی یه گریه کن هم نداره . غریب این بی نوا بود که .... " .
بعد رو به آسمون کرد ، بغضش ترکید و گفت : " قربونت بشم یا غریب الغربا (ع) یا امام رضای غریب (ع) ... .
نوشته شده در یکشنبه ١٣٨٩.٠۵.١٠
توسط جاهد .
سرانجام :
١- این هم وبلاگ انجمن نویسندگان ماه (+) .
توصیه می کنم داستانهای سایر نویسندگان رو بخونید . خوندنی اند .
٢- فقط دعام کنید .
٣- یاعلی .

