همه جا بروم به بهانه تو


+ غریب

آغازین : سلام به دوستان .

1-      خبر خوش بهبودی حال برادرم امین عارفی بهترین عیدی ای بود که درماه شعبان از رسول الله(ص) گرفتم . به امید سلامتی کامل ایشون به دعا کردن ادامه میدیم .

2-      با کمک و تشویق دوستان انجمن ماه خصوصا استاد هپلی منم مثلا شدم داستان نویس . البته خودم میدونم که تا نویسنده شدن خیلی راه دارم ولی از همتون خواهش می کنم برای بهتر شدن ، ایراداتم رو بهم بگید .

3-      تا ماه مبارک رمضان دیگه چیزی نمونده . شیطون داره آخرین زورهاشو میزنه . اونم خیلی پرزور دعا می کنم خدا کمکمون کنه . خواهش می کنم دعام کنید .

۴- نسخه چینی میرحسین هم رونمائی شد : فکرش رو بکنید

میرحسین چینی !!!!!!! 

غریب

میثم جلوی درب غسالخونه منتظر بود تا پیکر بچه محلش رو بیارن بیرون . آخرین باری که رفته بود  غسالخونه مربوط بود به زمان تصادف همکلاسی مدرسه اش . دوست نداشت دوباره بره داخل . یک مرتبه از بلند گو صدا اومد : همراهان مرحوم "غلامرضا رحیمی"

 این اسم براش آشنا نبود . دوباره آروم گرفت و تکیه داد . چند تا از جوونهای محل هم دوره اش کرده بودند ولی کسی چیزی نمی گفت . دوباره بلندگو همون جمله رو تکرار کرد : همراهان مرحوم "غلامرضا رحیمی"   

3 تا خانم و 2 تا آقا گریه کنان رفتن به سمت درب خروجی غسالخونه و دور برانکارد "غلامرضا رحیمی" نشستند و فاتحه خوندند

یک هو برگشت گفت: "بچه ها دنبال من بیاین" . رفتند و کنار اون 3 تا خانم و 2 تا آقا نشستند و فاتحه خوندند و .... یاعلی .... یاعلی .... لا اله الاالله ..... بلند بگو لا اله الا الله ..... به عزت و شرف ....

 همه اهل محل تا این صحنه رو دیدن اول فکر کردند که جنازه بچه محلشون رو آوردن.  ولی بعد که عکس مرحوم رحیمی رو کنار جنازه دیدند فهمیدند این اونی نیست که براش اومدند. ولی همه دنبال جنازه مرحوم رحیمی راه افتادند با اینکه نمی شناختنش . بعد هم نماز براش خوندند و تا کنار ماشین مخصوص حمل اجساد هم اومدند. اون 3 خانم و 2 آقا خیلی ناله و گریه می کردند . مخصوصا خانمها . به هر حال راهی شون کردند رفتند و بعد بیشتر جمعیت برگشتند جلوی درب غسالخونه .

میثم گفت : " آه ..... امان از غریبی " . طوری آه کشید که رفقاش متاثر شدن....

چند دقیقه بعد یه جوون اومد بیرون و  با یه علامت یک عده رو به طرف در غسالخونه فراخوند . جمعیت زیادی بودند . همه جور آدم هم بودند . عزیزشون رو برداشتند و بردند نماز خوندند و بعد رفتند . 3-4 بار هم لااله الاالله گفتند و خلاص .

میثم دستی به سرش کشید و با بغض گفت :" غریب به این میگن نه قبلی . این همه آدم دورشه ولی یه گریه کن هم نداره . غریب این بی نوا بود که .... " .  

بعد رو به آسمون کرد ، بغضش ترکید و گفت : " قربونت بشم یا غریب الغربا (ع) یا امام رضای غریب (ع) ... .

 نوشته شده در یکشنبه ١٣٨٩.٠۵.١٠

توسط جاهد .

 

سرانجام :

١- این هم وبلاگ انجمن نویسندگان ماه (+) .

توصیه می کنم داستانهای سایر نویسندگان رو بخونید . خوندنی اند .

٢-  فقط دعام کنید .

٣- یاعلی .

به قلمِ : عین .الف . (جاهد) ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
    امضای دوستان()   لینک